خرید دقیقه ی نود

امروز با عجله براى خرید رفتیم و به سرعت با جا انداختن بعضی اقلام لیست خرید توی صف صندوق ایستادیم بعد تو صف گارانتی وقتی چشمم به بسته هایی که برای افطار مشتری ها آماده می کردند هرچند ساده بود هوس خوردنشان را کردم ولی یادم افتاد که برنج را نپختم و بچه ها منتظر ما هستند تلفن زدم و قرار شد بچه ها ترتیب کارها را بدهند هنوز ربع ساعت به اذان مانده بود که رسیدیم وباهم کارها را انجام دادیم.

فکر می کردم وقتی سیر شوم منظره ی افطاری یادم برود ولى هنوز چشمم پشت سر اون چیزهایی هست که در این چند ساله حتی به خریدش هم فکر نکردم!

/ 2 نظر / 46 بازدید
ریتا

آخی.. گشنه تون بوده اینجوری شده وگرنه خیلی هم خوشمزه نیستند! دلداریتون بدم [چشمک]

مهری خطیبون

سلام مژگان جون من هم عاشق این هستم که وارد سایت شوم و نوشته های شما رو بخونم خدا رو شکر سرم تقریبا خلوت شده و از مهمانی بازی هم فعلا خبری نیست . و این بهترین فرصت بود تا سری به وبلاگ خودم و به وبلاگ شما بزنم عاشق نوشته هایت هستم