اول صبح می خواستیم راه بیافتیم گفتیم نه اول رای. زیر بغل مامان را گرفتم وبا اجازه ی همه جلوی صف ایستادیم و رای دادیم بعد منتظر سعید شدیم وبا انگشت های آبی به طرف الموت راه افتادیم.

کمی دیر شده بود برای همین صبحانه درصندوق عقب ماند ویک دفعه روبه روی شالیزارهای الموت روی تخت نشستیم وبرنج باسماتی برایمان آوردند وخوردیم جای شما خالی .خیلی طبیعت زیبایی داشت.ولی آنقدر تابلوی پیچ وپیچ خطرناک دیدیم که کم کم فکر می کردم دیگر هیچ وقت اتوبان دراز وخواب آور قزوین را نخواهم دید .پوشش زنان خیلی جالب تغییر می کرد اولش همان مانتو وچادر بعد بلوز ودامن با چادر دور کمر وآخرش هم بلوز ودامن وروسری بدون چادر.پوشش گیاهی هم آرام آرام تغییر می کرد .بوی شبدر هم که نمی گذاشت شیشه ماشین را بالا بکشیم باعث شد یک زنبور عسل بدون توجه به جیغ مینا وارد شده وبه شیشه عقب بچسبد.کفشدوزک هاهم بدشان نمی آمددر ماشین ما استراحتی بکنند.


وقتی پله های  قلعه را دیدیم از بالا رفتن پشیمان شدیم ولی با کمال تعجب بااصرار بچه ها بالا رفتیم بالاخره باجان کندن به سقف رسیدیم وراهنما تاریخچه ی قلعه را برایمان توضیح داد آخرش به صفویه رسید که از آنجا به عنوان زندان وتبعیدگاه استفاده می کردند.آفرین به آن همه خلاقیت!

سپهر می گفت:حسن صباح خیلی با هوش بوده که اینجا را انتخاب کرده .گفتم :اگه باهوش نبود آن همه آدم را ... .آفرین به آن همه هوش!