پسرم کلاس چهارم دبستان است ومن انشا هایش را خیلی دوست دارم یکی از آنها را می نویسم:

از زبان یک قاشق

من یک قاشق هستم .هروقت موقع غذا می رسد خیلی ناراحت می شوم . آخر ...غذای آنهاجلوی تنفس من را می گیردواگرفقط ده دقیقه در این حالت باشم خفه می شوم.گاهی انسانها چند دقیقه مرا زیر غذا می گذارند وفقط نصف راه تنفس باز می ماند ...اصلا"حالیشون نیست غذا سرد می شودوممکن است خفه شوم بعضی وقتهاهم کاملا"مرا زیر می کنند وحتی یک بار نفسم گرفت ومن را به بیمارستان ظروف آشپزخانه بردندو


حالا من نفس تنگه دارم .من از سپهر خیلی راضی هستم چون حتی یک ثانیه هم طول نمی کشد که غذا را می خورد ولی ... من دیگر حرفی برای گفتن ندارم ووقتش را هم ندارم پس خدا حافظ .

حالا این آقا سپهر از نوشته های من ایراد می گیرد ومی گوید اینها دیگه چیه نوشتی؟!اختلاف نسلهاست دیگه.ناراحت