اوایل کارم بود .


.نخودی دفتر بودم.بچه های سوم راهنمایی(راهنمایی ودبیرستان یکجا بود)رابرای بازدید از دانشسرا می بردیم.تا هر کدام شرایطش راداشتند سال بعد وارد آنجا شوندهمانجا بود که متوجه او شدم.گفتیم اگر دوست نداری نیا.ولی آمد .باران می بارید.زمین خاکی آنجا به کلی گلی شده بود.چه گل چسبناکی .باترس ولرز مواظب دانش آموزان بودم.گل به لباس هایم مالیده شده بود.آب باران که جای خود دارد.خودش راسریع به مینی بوس رساند لبخند تمام پهنای صورتش راپر می کرد.چشمانش پر از شوق زندگی بود.عصاهایش رابه زمین فشار داد.کمکش کردم تاسوار شد.