"طناب را دور گردنت بینداز"

جانی جنایتی مرتکب شده بود...شاه به او گفت که می تواند میان اعدام ومجازاتی که پشت آن در آهنین بزرگ وسیاه وترسناک در انتظارش است یکی را انتخاب کند. جانی فوری اعدام را برگزید. هنگامی که طناب دار رابر گردنش می آویختند پرسید:"کنجکاوم که بدانم پشت آن در چیست؟"ودر حالی که به طناب دور گردنش اشاره می کرد اضافه نمود:مطمئنا"من چیزی به کسی نخواهم گفت."پادشاه درنگی کرد وگفت :"آزادی اما به نظر می رسد که آدم ها آنقدر از ناشناخته می ترسند که بلافاصله طناب دار را انتخاب می کنند."      ازکتاب شاد باش لعنتی  نویسنده:کارن سالمنسون   مترجم :رویا منجم