پریروز چهل و هشت ساله شدم.اینم سن خوبیه قبلاً وقتی یکی سنم را می پرسید اون سال را منهای چهل و هفت می کردم و می گفتم البته آخر شهریور ...ساله می شوم ولی حالا دیگه این چیزها خنده دار به نظر می رسه.

 یه وقتایی سال و ماه و روز معنی خودشان را از دست می دهند.

یکی از دوستام توی باشگاه برایم تولد گرفت یه عکس گرفتم کیک جلوم بودو مثل بچه ها می خندیدم و دست می زدم.خب اگه زمان بی معنی بشه می شه مثل یک بچه ی چهار ساله خوشحال شد و برای فوت کردن شمع کیک خودت دست زد و ذوق کرد.به جای کودکی هایی که تولد و کیک و این جور چیزها مد نبود.