ساعدهایم را ضربدری روی سرم گذاشته و به دیوار روبرو خیره شده بودم .به تکه ای از دیوار که براق تر شده بود.

هیچ فکر خاصی نمی کردم یاد دوران نوجوانی ام افتادم برادرم می گفت مژگان یه دیوار دیگه هم اونور هست اونو جا نذاری!

فکر می کنم یکی از بزرگترین سرگرمی های برادرها کل کل با خواهرها باشه.