زمان جنگ که نفت برای گرم کردن خانه هم کافی نبود گاز هم هنوز به خانه های ما تشریف نیاورده بود در روزهای سرد زمستان همدان ما مجبور بودیم برای حمام کردن به حمام عمومی یا نمره برویم.

حمام نمره مخصوصاً در روزهایی که مدرسه تعطیل بود ،صف طولانی و انتظار خالی شدن نمره ها را به همراه خود داشت.

خوب توی این صف طولانی فکر می کنید آدم باید چه کار کند ؟

یکی از بهترین راه ها برای خانم ها پیدا کردن یک هم صحبت و تعریف کردن تا زمانی که شماره ات را صدا کنند بود اما من هنوز به آن سن نرسیده بودم ، بچه های کوچولو که آن ها هم حوصله شان سر رفته بود اما هم بازی من نبودند را می دیدم و دلم می خواست با آن ها دوست شوم برایشان شکلک در بیاورم و آن ها بخندند یا حتی قصه بگویم!

اما زیاد محلم نمی گذاشتند .یک بار مادر خدا بیامرزم گفت : مژگان اگه می خوای بچه ها طرفت بیایند زیاد محلشان نگذار  خودشان کنجکاو می شوند و برای جلب توجه سراغت خواهند آمد.

من نصیحت مادرم را گوش کردم و دیدم بله انگار زیادی محل گذاشتن به بچه ها نتیجه ی عکس می دهد!

خلاصه کم کم متوجه شدم خیلی جاها آدم بزرگ ها هم همین خصوصیت را دارند البته بعضی جاها استثنا هم هست.اگر برایشان مثل یک جعبه ی بسته باشی و کمی هم خودت را بگیری بیشتر تحویلت می گیرند.که من نمی توانم بیشتر از چند دقیقه این جوری باشم.در دراز مدت آدم های سالم و بالغ می فهمند که کدام  شخص بهتر است ولی خوب حوصله می خواهد و در زمانی به اندازه ی یک صف حمام نمره امکان پذیر نیست!