معمولاً وقتی من می خواهم یک چیزی را بخرم مغازه ی خلوت شلوغ می شود و گاهی نوبت هم رعایت نمی شود .چند روز پیش که رفتم دم سبزی خرد کنی سبزی بخرم صفی تشکیل شد که نگو البته علتش این بود که اولیای یک مدرسه می خواستند برای میلاد حضرت علی علیه السلام آش بپزند و شش کیلو سبزی سفارش داده بودند و همه منتظر تمام شدن سفارش آن ها بودند.

من شدیداً در شکل و حالات خانم مسنی که قبل از من بود غرق شده بودم و هر چند وقت از زیر آفتاب توی سایه می کشیدمش و می گفتم :بیا این جا سر درد می گیریا!

و او هم فقط مواظب بود کسی نوبتش را نگیرد.

خط لب و رژ لب قرمزش خیلی توجه ام را جلب کرده بود پوست سفیدی داشت ولی چروک هایی که روزگار می سازد دور لبش هم دیده می شد .عجله داشت می خواست خواهرشوهرش را که سه هفته ی پیش سکته کرده بود دکتر ببرد و .

بالاخره نوبتش شد و یک کیلو و نیم قورمه سبزی سفارش داد .البته فقط تره ،جعفری و شنبلیله .با خانم ها راجع به سبزی های که باید در ترکیب قورمه سبزی باشند صحبت می کردند. او می گفت: اصلاً اصالت قورمه سبزی به همینه یعنی چی ؟من نمی دانم این ها از کجا آمدند که توی قورمه سبزی گشنیز و اسفناج می ریزند.

خلاصه سبزی اش را گرفت و نوبت من شد .من هم گفتم دو کیلو قورمه سبزی می خواهم همه چیز هم تویش بریز.

سبزی فروش گفت : آها مثل همیشه .کسی دیگه قورمه سبز نمی خواد؟با هم خرد کنم ؟

خانم ها چپ چپ به من نگاه کردند و گفتند نه ما این جوری نمی خواهیم.