دیشب واقعاً دلم می خواست برف ببارد و مینا تعطیل شود .چون سرما خوردم و صبح زود فقط مینا بود که باید صبحانه می خورد و به مدرسه می رفت و من از عصر به رادیاتور چسبیده بودم و حوصله ی هیچ کاری را نداشتم.هوا هم به اندازه ی کافی سرد و گرفته بود که بشود به بارش برف امید بست.

ساعت پنج و ربع صبح اولش ساعت بالای سر من زنگ زد بعد صدای ساعت مینا از اتاقش بلند شد و دیدم مینا پرده ی پذیرایی را کنار زده و می گوید کو برف چرا دروغ گفتند؟بعد رفت دوباره خوابید و من مشغول آماده کردن لقمه و آب و میوه و... برای مدرسه بردنش شدم .کتری را روی گازگذاشتم کامپیوتر را روشن کردم و نگاهی به سایت مدرسه اش انداختم که ببینم تعطیل اند یا نه ولی خبری نبود هر چند که خواب صبحم طبق معمول از بین رفته بود.

ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه بیدارش کردم و تکالیف زبانش را توی سایت نشانش دادم .گفت :می دانی پرورشی به انگلیسی چی می شه؟ من هم گفتم نه برو فرنگ لغات فارسی به انگلیسی را ببین.گفت این تکالیف مربوط به چهارشنبه است.

بعد هم صبحانه خورد و حاضر شد و رفت هنوز هم برف نیامده من هم نتوانسته ام با وجود سنگینی سرم یک خواب درست و حسابی بکنم.اما کاش برف ببارد.