بهانه ی مرگ مادر من عمل جراحی گذاشتن پروتز در مفصل لگن و ران بود.این جناب پروتز که از سرزمین های دور تقریباً آن طرف کره ی زمین آمده بود .حدود هشت میلیون تومان قیمت داشت البته الان زیر خاک های باغ بهشت همدان است .

تامین اجتماعی پرداخت هزینه ی پروتز را به بعد از گرفتن انحصار وراثت موکول کرده بود .من هم که آن قدر برای گرفتن انحصار وراثت کلافه شده بودم  که حوصله ی کار دیگری را نداشتم درضمن کارهای بیمه و بیمارستان هم به عهده ی برادرم بود و من اصلاً از آن همه برگه و عکس و آزمایش که کنار کتابخانه مان خاک می خورد سر در نمی آوردم .هر وقت هم چشمم به ان ها می خورد یاد مامان می افتادم و مرگ مظلومانه اش.

خلاصه یک روز عزمم را جزم کردم و مدارک بیمارستان و .. را از بقیه ی چیزها جدا کرده و به همسر گرامی فرمودم  می خواهم به اسناد پزشکی مراجعه کنم.

 جستجویی در اینترنت کردم و تنها چیزهایی که پیدا کردم این بود :هزینه ی پروتز فقط یک بار به هر فرد تعلق می گیرد .خدا را شکر کردم که مامان دیگر پروتز لازم ندارد.

تایید حساب بانکی برای واریز وجه هم می خواست که این هم برای مامان معنی نداشت.

روبه روی پارک لاله پیاده شدم و برخلاف تعریف هایی که شنیده بودم با یک جای خلوت مواجه گردیدم!  از اطلاعات پرسیدم برای هزینه ی پروتز کدام قسمت بروم؟

همین طور که با دست نشان می داد گفت ساختمان بغل.

بله چشمتان روز بد نبیند وارد شدن به داخل با گفتن آقا ببخشید آقا ببخشید و راه باز کردن از میان جمعیت امکان پذیر شد.فهمیدم باید در اون صف اون وری بایستم که نوبت بگیرم .بعد از مدتی  سرم را جلوی پیشخوان دراز کرده و ماجرا را گفتم.

بعد گفتند :فاکتور پروتز !

من یک کیسه پلاستیک پر از کاغذ را جلویشان گرفتم و گفتم هرچی هست همینه. راستش از نگاه کردن به آن ها هم چندشم می شود.

ورقه ها را نگاه کردند و گفتند: این فاکتور این هم خلاصه پرونده و این ... انحصار وراثت دارید؟

گفتم :بله

دوتا برگه که یکی فرم تقاضا و دیگری شماره بود را بهم منگنه کردند و گفتند :باجه ی نه وده هر کدام صدا کرد نشان بده.

به زور خودم را به نزدیکی باجه ی نه و ده رساندم شماره ی سیصد و یازده را صدا زده بودند و من سیصد و پنجاه و یک بودم.نیم ساعت بعد سیصد و دوازده ...

شماره های دوهزار و دویست ویک  شماره ی هزار شصت و هشت و اینا برای باجه های دیگر خوانده می شد که هر کدام مربوط به کارهای دیگری بودند.یکی دوبار رفتم بیرون و باز با ببخشید آقا ببخشید آقا از وسط جمعیت رد شدم و خودم را به صندلی های جلوی باجه ها رساندم.اما مگر شماره ها به سیصد و بیست می رسید؟!

در باجه ی نوبت بسته شده بود یک آقا کنارش نشسته بود و مردم را راهنمایی می کرد که فردا ساعت هفت صبح با چه مدارکی بیایند و یا شماره می داد که نوبت تلفنی بگیرند.از او پرسیدم که من چه مدارکی باید بیاورم گفت مدارکت کامل بوده که شماره دادند.دوباره جا گیر آوردم ونشستم.به طور معجزه آسایی چندتا شماره را خواندند و نبودند.یک دفعه دیدم شماره ی خوانده شده شبیه شماره ی من است!

بعد از یک ساعت ونیم نوبت من شده بود و من از خوشحالی کل قضیه را فراموش کرده بودم.باز تمام مدارک را از دریچه جلوی خانم گذاشتم و گفتم من اصلاً باورم نمی شه نوبتم شده ببخشید یه کمی قاطی کردم!

صدای داد و فریاد یک خانم از جلوی باجه های اونوری می آمد که ما مریضمان توی بیمارستانه از صبح اینجاییم شما رفتید نهار بخورید؟!

کپی دفترچه ی مامان را می خواستند که من گفتم تامین اجتماعی پاره اش کرده و گفتند اشکالی ندارد.از جلدش کپی بگیرید.بدو بدو و ببخشید آقا ببخشید آقا گویان به زیر زمین فروشگاه رفاه ! رفتم و توی صف کپی که خلوت شده بود ایستادم.خانمی که کپی می گرفت گفت صد وبیست تومن می شه  صد تومن بده بقیه اش را صلوات بفرست.

گفتم :دفعه ی قبل( کپی از انحصار وراثت گرفتم) من صلوات فرستادم خوب این دفعه شما دویست تومان بگیر و بقیه را صلوات بفرست.

خندید و مشغول صلوات فرستادن شد.

دوباره بدو بدو از میان جمعیت سرپا خودم را به باجه رساندم و کپی را دادم و فرم را نصفه نیمه (چون فرم طوری نوشته شده بود که باید خود شخص یعنی مامان پر می کرد.) پر کردم.

بعد از چند سال چشممان به جمال پرینتر سوزنی روشن شد یعنی گوشمان صدایش را شنید و یک برگه دادند که نوشته بود کی برای دریافت چک هزینه ی پروتز بیاییم.یعنی من و خواهر و برادرم سه تایی باید در یک تاریخ مشخص چک را بگیریم.

و گفتند بروید ساختمان بغلی برای کپی برابر اصل کردن مدارکتان که من آن موقع نمی دانستم برای چیست.

خلاصه پرسان پرسان خودم را به آقای کپی برابر اصل کن رساندم. یک مهر به دستم داد که رویش نوشته بود «کپی برابر اصل » و گفت خودت مهر بزن.

گفتم : شما می دانید چه قدر از هزینه را می دهند ؟

گفت :فاکتورت کو؟ اینهاش .اگه شورا تصویب کنه یک میلیون و خرده ای.

وای خیلی طولانی شد فقط این را بگویم که توی تاکسی در حالی که از شش و نیم صبح (بعد از رفتن بچه ها )که صبحانه خورده بودم  تا ساعت دو چیزی نخورده بودم  و نمی دانستم مشکلم چیه تا این که صدای رادیو را شنیدم : گشنته ؟ خیلی گشنته؟

خب برو  الویه ی ... بخر !

 

 

 


 

 بابام جان ادامه ی مطلب ندارم این پرشین بلاگ چرا درست نمی شود؟!

آدم را مجبور می کند بیخودی این جا چیز بنویسد. عکس الویه که عصر خودم درست کردم را هم نمی گذارم که توی ذهنتان با اسناد پزشکی گره نخورد.