روزی نیست که مینا به خانه بیاید و از جور و جفای ششمی ها ننالد. مخصوصاًسه نفرهم سرویسی اش . قبلاً گفتم بیا در وبلاگ خودت راجع به آن ها بنویس چشمانش برقی زد و گفت :همه ی کارهاشون ؟ گفتم :بله هر ظلمی که به تو و هم مدرسه ای هایت می کنند.ولی آخرش چیزی ننوشت.

یک روز گفتم :برو پیش ناظمتان و کارهایشان را بگو .گفت آن ها طرفدار ششمی ها هستند.بعدش توی سرویس بیشتر اذیتم می کنند.

گفتم :خودم با ناظم و مدیر صحبت می کنم .باز قبول نکرد.

توی مدرسه قلدربازی در می آورند واین برای پنجمی ها قابل قبول نیست.

خلاصه مینا با سه تا ششمی چهار نفری عقب یک پراید می نشیند.چشمتان روز بد نبیند.دیروز کیفشان را روی دایناسور مقوایی که با هم گروهی هایش برای کارتحقیقشان درست کرده بودند گذاشته بودند و مقوا کمی پاره شده بود .وقتی به خانه برگشت کلی دلداریش دادم و آخرش گفتم خوب من یک دایناسور دیگر از روی آن درست می کنم.

وقتی دایناسور دومی را درست کردم دوتایشان را به جان هم انداختم و گفتم این (جدیده )پنجمی است .هووو داره ششمی ها را می خوره .اوه ششمی ها دارند پاره می شوند!                                                                                            

مینا خندید ومن گفتم :سعی کن دیگران را ببخشی و کینه از آن ها به دل نگیری .این کارها که تو از آن ها تعریف می کنی خیلی بچگانه است و ارزش ناراحت شدن ندارد.مثلاَ یک روز می خواستند راننده سرویس را مجبور کنند سر راه ببردشان پارک تا کمی بازی کنند بعد برگردند خانه!ومینا کلی حرص خورده بود.یا مینا را دم پنجره می گذارند و می گویند پنجره باز باشد حالا چی می شه مگه ؟

امروز که از مدرسه آمد گفت :ما زبان داشتیم و ششمی ها امتحان ریاضی کلی سر و صدا کردیم امیدوارم امتحانشان را بد داده باشند !

باز گفتم دیگران را ببخش تا خدا تو را ببخشد اما این قصه همچنان ادامه دارد.