اولین بار برای نسرین جون از همدان کماج سوغاتی بردم و او گفت فکر نمی کردم همدان همچین چیز خوشمزه ای داشته باشد ! اصلاً نمی دانستم که همدان چه چیزهایی دارد.

ومن درست مثل یک بچه ی دبستانی که  معلمش را دوست دارد و زنگ تفریح ها سیب  و لقمه ی نان و پنیرش را به او می دهد خوردنی های همدان را برایش سوغات آوردم.فهمیدم که او از سیر خیلی خوشش آمده است .

یک روز گفت :می دانی من سیرها را چه کار می کنم ؟

من ساکت نگاهش کردم تا بقیه را بگوید.

هر غذایی که درست می کنم یک حبه سیر توی آن رنده می کنم.بچه هایم گفتند که مامان چه کار می کنی غذایت این قدر خوشمزه شده ؟ من هم دیدم اگر بگویم سیر ریختم می گویند وای فردا سر کار دهنمان بو می دهد و ... گفتم : عشق ، من با عشق این ها را درست کردم.ولی بعدش به آن ها یاد دادم که توی خانه ی خودشان هم این کار را بکنند.

بعد یواشکی سرش را به طرف من آورد و گفت خوب توی آن سیرها عشق بود مگه نه ؟