شنبه یاد سالهای تدریسم در بندرعباس افتاده بودم .

سال ها بود که باران درست و حسابی نباریده بود .کم آبی شدید بود .گاهی چهل و هشت ساعت یا بیشتر آب قطع بود و از آب منبع استفاده می کردیم.سد قشم را که رفتیم دیدیم خشک خشک بود.گاهی آب منبع هم تمام می شد و ما می ماندیم و چندتا بطری آب تا با ماشین بیایند و منبع آب را تا نصفه آب کنند !

فکرش را بکنید یک دفعه سرکلاس در حال درس دادن باشید و باران شروع به باریدن بکند بوی خاک نم زده و چشمان بچه ها که از شادی می درخشد و دلشان می خواهد توی حیاط زیر باران بروند .من عمق شادی آن ها را درک نمی کردم چون درست تا آخرین روز اسباب کشی از تهران به بندرعباس باران می بارید و ما کلی نگران وسایل مان بودیم که زیر باران خیس نشوند.

دلم برای آن رنگین کمان بعد از باران تنگ شده نه طوفانی که مدرسه را تعطیل کرد.