وقتی مادر باشی باید مواظب همه چیز باشی .شادی ها ،غم ها ، خنده ها ، گریه ها و هرگونه رابطه و ابراز احساسات.

این چند وقت حتی دراز کشیدن روی تخت یا گرفتن سر توی دست ها هم زیر ذره بین بچه ها بود .بچه هایی که خودشان هم دل شان دست کمی از من نداشت .  سعی کردیم زود خودمان را جمع و جور کنیم زمان امتحانات بچه ها بود. قراربود خواهرم پیش دخترش برود و خودش او را خبردار کند برای همین من چیزی اینجا ننوشتم وا گر کامنتی هم بود خصوصی می کردم تا این که مطمئن شدم مریم هم خبردار شده است.

یک روز قبل از سی ام فروردین بود که با هزار امید و آرزو مامان به اتاق عمل رفت تا با تعویض مفصل رانش از مدت ها درد و رنج راحت شود و سلامتی اش را را به دست آورد ولی چیزی که اصلاً انتظارش را نداشتیم اتفاق افتاد ، آمبولی ریه و بعدش کما و بعدش هم تمام شدن کلیه ی درد و رنج هایی که از اول عمرش کشیده بود.چون این اتفاقات کمتر از بیست و چهار ساعت افتاده بود یا به هر علتی که من نمی دانم هیچ کس توی بیمارستان حاضر نشد گواهی فوت را امضا کند و بعد از کلی دوندگی تازه مامان را به پزشکی قانونی منتقل کردند . ما هر چه گفتیم نمی خواهیم نشد که نشد . کاش نمونه برداری هایشان جز ناراحت کردن ما نتیجه ای داشته باشد . طبق خواسته ی خود مامان او را به همدان بردیم و حالا جسم او به همان شهری که به دنیا آمده بود برگشته است.