ما نمردیم و یک قرار وبلاگی گذاشتیم!

بالاخره با همت الن یک قرار گذاشته شد و امروز من او و چند تا از دوستان را دیدم .بله من به این بهانه رفتم نمایشگاه کتاب و چندتا رمان خریدم .قرار شد الن عکسها را توی وبلاگش بگذارد. یک کتاب هم که خودش نوشته بود و الان من دارم می خوانم را به هرکدام ما هدیه داد.

من با یک تازه وکیل ،یک عدد مامان،پزشک طرحی ،دلارام و ...که آدرسشان را ندارم ، ملاقات کردم.

سر ساعت یک مثل سیندرلا (البته از نظر زماننیشخند )مجبور شدم تبدیل به مامان بچه ها شوم و عزم رفتن بکنم.البته با مامان ستایش رفتیم که یک کتاب آشپزی بخریم که گفتند از انتهای شبستان بیرون بروید ، حیاط یاس ! چشمتان روز بد نبیند هیچ کدام از درها باز نبود ما را پشت یک در نگه داشتند و هی با بیسیم حرف زدند و گفتند الان یکی از آن طرف در را باز می کند ! خلاصه آن قدر آن جا ایستادیم که مجبور شدم دوتا رمان از انتشارات قلم بخرم و مامان ستایش را هم گم کردم آخرش هم قید حیاط یاس را زدم و به خانه برگشتم البته دیر .به همسرم زنگ زدم ، او هم به راننده سرویس مینا .خدا را شکر مینا با کلید خودش در را باز کرده بود و نهارش را کشیده و گرم کرده و خورده بود.

در کل روز خوبی بود چون دوستان جدیدی پیدا کردم و فهمیدم در چهل و پنج سالگی هم پیدا کردن دوست جدید چه قدر روحیه ی آدم را عوض می کند.

تا یادم نرفته از بستنی میهن هم تشکر کنم چون به همه کیسه پلاستیک مجانی می داد با زمینه ی سفید و لکه های مشکی یعنی شکل همان گاو مامان جون بستنی اش خوشمزه تره و مردم هم کتاب هایشان را از پلاستیک های کوچک انتشاراتی ها توی پلاستیک بستنی میهن می گذاشتند.