بچه که بودم عصرها صدای بوق دستی نونی توی لین (کوچه) می پیچید.اگر نون تمام شده بود مامان ما را می دواند تا نونی را که سوار بر دوچرخه توی جعبه ی آبی رنگش نان ها را در کوچه های آبادان می چرخاند ،نگه داریم که از او نان بخرد .راستش در هوای داغ هیچ صدایی بهتر از بستنی و فالوده فروش نبود.

چند سال بعد در کوچه های همدان صدای خربزه و هندوانه فروش که بارشان را توی پالان الاغشان می ریختند ، عصر خوشمزه ای را نوید می دادند.

بعدش نوبت وانتی ها با بلندگوی دستی یا صدای ضبط شده ی زیبایشان !!! در سراسر شهرها بود.

وحالا صدای رسیدن پیامک ! هندوانه کیلویی ... فقط بیست و ششم و بیست و هفتم فروردین در هایپراستار.

پ.ن.این عکس را می گذارم چون هیچ ربطی به موضوع ندارد.هیچ توضیحی هم نمی دهم مدیونید اگر به تکالیف عید و  ...فکر کنید!