نیم ساعتی هست که خریدهایم را دورم ریختم و هنوز مات خانم فروشنده ام.یک روزنامه که صفحه ی جدولش توی دستم است و چشمانم روی شرح هایش جابجا می شوند و وسط بهت و حیرتم جواب هایشان می آیند و می روند.

وقتی دیدمش به نظرم رسید که هم سن باشیم ولی خوب باشیم که چی؟!

چشم های سبزش با خط چشم سبزی که کشیده بود قشنگ تر دیده می شد .یک رژ لب صورتی کمی بالاتر از خط واقعی لبش کشیده بود که با پوست روشنش هماهنگی داشت .پرده ی مغازه افتاده بود و داشت تبلیغ یک لباس تن خودش را برای یک خانم خریدار می کرد .نه خانم این مدل اصلاً مشکی ندارد.

من یک لباس برای مامان می خواستم .سر صحبت باز شد .می گفت خودش مثل مادر خدابیامرزش شده و دخترش مثل خودش.مادرش لجباز بوده و او در شدت عصبانیت مادر یک شعر می خوانده و او آرام می شده .من دربرابر استدال او در مورد سال دوهزار و دوازده و عواقبش ساکت بودم و به اصل حرف هایش فکر نمی کردم.می خواستم بیشتر حرف بزند با خودم می گفتم یعنی این همه حرف توی دلش را برای همه می زند ؟به بینی عمل کرده اش نگاه می کردم و به این که  قبل از عمل چه شکلی بوده؟به قدش که از من بلندتر بود.اندامی که متناسب بود و فکر می کردم شوهرش به این زیبایی هست ؟

در لابه لای حرف هایی که از خواهرش می زد گفت: من خودم سرپرست بچه هایم هستم و بالاخره گفت:من متارکه کردم.

دلم نمی خواست قضاوت کنم چه در موردخودش و چه در مورد همسرش ولی دلم می خواهد خودش بگوید چرا از شوهرش جدا شده ؟ ولی چیزی نگفت.

پارچه ای را که خریده بودم دید. گفت : از کجا خریدی ؟ جوابش را دادم و گفتم مثل پارچه فروشی های بندرعباس است.و یک دقیقه ی بعد آماده بود که با من به بندرعباس بیاید.اسمم و تاریخ تولدم را پرسید و با تعجب فهمید که من پنج شش روز از او بزرگ ترم.

نمی دانم چند دقیقه آنجا بودم ولی به اندازه ی چند ساعت اطلاعات رد وبدل شد.

راستی اگر بقیه فروشنده ها هم خانم بودند خریدهای من چند ساعت طول می کشید؟