کنار مینا دراز کشیده بودم با هم حرف می زدیم .گفتم : مینا چند سال دیگه کودکی ات تمام می شود؟

مینا گفت : تا کلاس ششم.

گفتم: یعنی دو سال دیگر ! از کودکی ات راضی هستی ؟

گفت : آره ! من دوره ی نوجوانی را دوست ندارم.آدم قاطی می کنه.

گفتم : همه که یک جور نیستند.شاید تو قاطی نکردی.هرکسی یک جوری می شه.

یاد دوران کودکی خودم افتادم که با جنگ یک دفعه تبدیل به نوجوانی شد.حتی فرصت قاطی کردن نداشتم.دلم می خواهد گوشه ای را نشانم بدهند و بگویند این جا کودکی تو دفن شده بیا با دستانت آن را از زیر آوار بیرون بکش !

مینا خوابش برده بود و من برای همه ی بچه ها آرزوی صلح می کردم.