امشب توی سینما به یاد وقت هایی افتادم که بندرعباس بودیم وقتی خیلی دل تنگی می کردیم .با بچه ام دراز می کشیدیم و می گفتم چشم هایت را ببند (ملافه را روی صورتمان می کشیدیم )حالا فکر کن که همدان خونه ی مادرجون هستیم .کلاَ همه ی جزئیات خانه ی مادرم را زیر ملافه باهم مرور می کردیم تا خسته می شدیم و خوابمان می برد.

واقعاَ دلم می خواست چشم هایم را ببندم و احساس کنم دیگر توی سینما نیستم .از این که مثل بعضی از فیلم های تلوزیون نمی توانستم به آشپزخانه فرار کنم کلافه بودم.کاش می توانستم آن جا باشم و نباشم!کاش حداقل خوابم می برد!