دستم را زیر چانه ام گذاشته بودم و به زمانی فکر می کردم که فقط سه اتاق داشتیم .یک پذیرایی ، یک هال و یک اتاق خواب.توی اتاق خواب تخت بزرگ فلزی پدر مادرم بود با رختخواب ها و یک کمد .زیر تخت چمدان ها و بقیه ی خرت و پرت ها .توی هال یخچال و تلوزیونی که تقریباً در سال تولد من خریداری شده بود.توی پذیرایی یک دست مبل ویک فرش یک گلدان کریستال با گل رز مصنوعی چند تا مجسمه توی تاقچه.یک انباری کوچک که گونی اسباب بازی های من هم توی آن بود بعد از اتاق خواب قرار داشت و بعد از آن آشپزخانه و بعدش حمام و توالت ، دور تا دور حیاط را پر کرده بودند. در پذیرایی بیشتر وقت ها بسته بود .مگر تابستان که کولر گازی را روشن می کردیم دربین هال را باز نگه می داشتیم تا هال هم خنک شود.گرمای آبادان باعث می شد بیشتر از پذیرایی استفاده کنیم ولی همیشه مرتب بود و آماده ی پذیرایی از مهمان ها.

مامان پرسید : چرا رفتی توی فکر؟

در ذهنم هال و پذیرایی خودمان را مرور کردم.یک آشپزخانه که دارد خودش را تا وسط پذیرایی توسعه می دهد و  کابینت هایی به اسم اپن جلوی هجومش را گرفته اند، یک یخچال فریزر که از مثلاً در(نامرئی) آشپزخانه بیرون زده چون کابینت ها برای یخچال کوچک تری طراحی شده اند.میز نهار خوری هشت نفری که به اپن کمک می کند تا خرت و پرت های آشپزخانه را به میدان بکشانند.میز کامپیوتر که از رو رفتیم و از اتاق خواب آوردیم و بین یخچال و تلوزیون گذاشتیم ، توپ ژیمناستیک که با پای هر کسی وسط اتاق قل می خورد تا این که کسی بخواهدرویش بنشیند که بقیه به طرفش هجوم ببرند و اتفاقاً همین چند لحظه پیش آن ها هم تصمیم داشتند از آن استفاده کنند و انبوهی از سی دی که هیچ کشو ویا میزی از آن بی بهره نیست حالا توی کیف یا بیرون از آن و مبل های راحتی که بیشتر محل خوابند تا نشستن با کوسن هایی که گاهی بالشند ، گاهی توپ شوت شده در هوا یا روی زمین !

گفتم : مامان داشتم خانه های سابق را با حالا مقایسه می کردم یادته اتاق ها چه جوری بودند؟

گفت : آره هرچی وسایل پیشرفته تر می شود زندگی ها سخت تر می شود و ...

با خودم گفتم :من که نمی گذارم سخت بگذرد این جا هم یک فضایی از خانه است که ما  داریم از خودمان در آن پذیرایی می کنیم امیدوارم مهمان ها هم در این جا خوش حال و راحت باشند.شاید یک روزی پذیرایی ما هم واقعاً پذیرایی بشود!