برای تو که مریمی

آن قدر ذهنم را مشغول کرده ای و دلم برایت تنگ است که نمی توانم به بقیه ی مریم هایی که از اول تا حالا بوده اند فکر کنم حتی مریم دختر دایی که بهترین لحظه های عمرم را با او تجربه کرده ام .

قصه ی تو از یک تیر ماه گرم توی خوابگاه دخترانه چمران اهواز شروع شد . و خاله ی هفده ساله ات که من بودم.اگر بخواهم خصوصیاتت را بنویسم ازعدم تحمل شیر خشک های مختلف شروع می شود و به تحمل انواع آدم های مختلف در آن سر دنیا ختم می شود.

اصلاً نمی دانم چرا اسمت توی آن گردونه افتاد چرخید و چرخید و دوباره بیرون آمد و پرتت کرد آن سر دنیا.حالا برای دیدنت باید به آن ف . ی . س ... بروم و آن جا به زور چند کلمه بنویسم .یک برنج صاف کنم تا یک عکس از تو لود شود .دوباره ظرف هایم را بشوییم تا یک عکس دیگر لود شود ، بعد به کلی چیز فحش بدهم و کامپیوتر را خاموش کنم.

 از این غرغرها بگذریم( نمی دانم این جا را خواهی خواند یا نه ؟ یعنی باید یک پیغام برایت بگذارم که بخوانی.)همان طور که به مادرت گفتم این مسیری بوده که باید می رفتی و خوشحالم که رفتی ، امیدوارم که همیشه موفق باشی.