از دیشب دلم برای تمساح ها می سوزد که باید مدتها دهانشان را باز نگه دارند،مارها را بگو چه طور غذا را قورت می دهند.دیروز که چشمم را باز می کردم و ذرات پودر شده ی دندان و آب را توی هوای بالای سرم زیر نور لامپ صندلی دندان پزشکی می دیدم ،دیشب که به زور مسکن خوابیدم و تا همین الان که فکم ( چون تقریباً چیزی از دندانم باقی نمانده که درد بگیرد اصلاً نباید درد بگیرد چون ده سال است که عصبش کشته شده!) زق زق می کند همه اش به تمساح و مار فکر می کنم بیچاره ها با چه زحمتی غذا می خورند!