بچه ها با در چرخ خیاطی ها که از کارگاه آورده بودند،توی حیاط مدرسه ضرب گرفته بودند .چند تا صندلی برای معلم ها کنار حیاط چیده بودند وما روی آن ها نشسته بودیم.کادوی ما که از طرف مدرسه خریده شده بود شش تا کاسه ی ترشی خوری گل سرخی بود.به این ترتیب من وارد سلسله ای از روزهای معلم در مدارس مختلف و شهرهای مختلف شدم.

رزن اولین شهری بود که من در آن معلمی کردم.یک سال آن قدر از شعری که بچه ها موقع شروع در برایم  خواندند خوشم آمد که گفتم امیدوارم هرکدامتان که دوست دارید معلم بشوید و مثل من از کارتان لذت ببرید.

انتقال از رزن مثل عبور از مرحله ی کودکی و ورود به دنیای بزرگسالی بود .تمام زیبایی های یاد دادن ،میکروسکوپی که با خودم کلاس به کلاس می بردم تا آب چشمه و چاه محلشان را زیرش ببینند ، تشریح هر جانوری که توی باغ یا خانه شان پیدا می کردند،توضیح بیماری های خودشان یا مادربزرگشان و ... همه جایشان را به درصد قبولی کنکور و ... دادند.

روزمعلم ها هم کم کم تبدیل به رقابتی بین مدارس و مدیران و اولیا شد . واقعاً روز معلم چرا روز معلم شد و حالا چی شده ؟!

به هر حال این روز را به همه ی معلم ها تبریک می گویم.