گفتم :رفتم آمپول مامان را بزنم کارهایتان را بکنید هر وقت حاضر شدید بیایید با هم برویم پیاده روی.

در خانه ی مامان به رفتن تا تره بار سر خیابان و خرید میوه و ... موقع پیاده روی فکر کردم کل مسیر را برنامه ریزی کرده بودم و خریدها را ، یک تصویر کامل ذهنی از همه چیز داشتم.البته به کسی چیزی نگفتم.

مینا با دوچرخه همراه ما شد و در نتیجه پیاده روی دور تا دور پارک صورت گرفت ، تره بار تعطیل شد و مجبور شدم از مغازه خرید کنم.

به همین سادگی تصویر ذهنی ام از گذراندن یک ساعت از وقت اشتباه از آب درآمد.فقط و فقط همین باعث شد به جای لذت بردن از پیاده روی ، احساس کلافگی کنم.

 حیف نبود ؟!