دو هفته ی پیش مینا با شوق و ذوق به خانه آمد و گفت: مامان قرار است توی جلسه ای که کارنامه می دهند قرآن و دکلمه و سرود خوانده شود ، من و نازنین برای دکلمه انتخاب شدیم.فردا معلوم می شود که کداممان باید بخوانیم و شروع به تمرین متن داده شده کرد.کلی هم سفارش کرد که برایم دعا کن من انتخاب شوم همیشه نازنین برای این کارها انتخاب می شود.

فردایش بچه ها به مینا که بدون غلط متن را خوانده بود رای داده بودند.مینا تقریباً متن را حفظ شده بود من هم برایش دوباره نوشتم و توی کارت تبریک چسباندم.

بله روز گرفتن کارنامه رسید و مینا متن را خواند و معلمش کلی از کار او و ... تعریف کرد.

دو روز پیش مینا با ناراحتی به من گفت مامان من دکلمه را بد خواندم؟ من :چی!!!

مینا :خانم گفت نازنین بهتر می خواند من فقط چون خواستم بین بچه ها فرق نگذارم مینا را انتخاب کردم.

دیروز درحالی که رو به انفجار بودم رفتم مدرسه ی مینا و از معلمش پرسیدم :شما دیروز به مینا همچین چیزی گفتید؟!

معلم گفت : نه من اصلاً همچین حرفی نزدم فقط گفتم از مینا انتظار بیشتری داشتم.چون کس دیگری هم کاندید بود وانتخاب نشد و او همیشه این کارها را می کرد و...

مینا چه قدر حساس است ! یعنی حرف من جوری بوده که شما به خاطرش مدرسه بیایی ؟

بغض گلویم را گرفته بود نصف حرف هایی را که می خواستم بزنم زدم مثلاً اینجا جایی است که بچه ها باید این کارها را یاد بگیرند و اجرای مینا خوب بود و در دلم گفتم یعنی بعد از یک هفته  زدن این حرف چه معنی و لزومی داشت! و...

خلاصه دوبار دوش گرفتم و کلی خرید کردم به اضافه ی یک دسته گل میخک تا از ناراحتی منفجر نشوم.البته کمی شدم.