امروز برای نهار مامان را آوردم خانه مان .نهار را از صبح درست کرده بودم .چهارشنبه ها مینا تا ساعت سه و نیم مدرسه است و ساعت چهار به خانه می رسد .من هم برایش نهار می گذارم و معمولاً غذای مورد علاقه اش ماکارونی با پنیر پیتزا را می پزم.به مامان گفتم چیز دیگری برایت درست کنم گفت : نه.

با هم نشستیم ماکارونی که به جای گوشت سویا داشت را خوردیم و راجع به خوراک ها وآش های قدیم صحبت کردیم و این که خدا بیامرز شاواجی یک قدح آش کاچی را با یک ملاقه روغن حیوانی می خورده و تا اواخر زندگی اش پایش به مطب دکتر نرسیده بود.و چه هیکلی داشت و هیچ کدام از بچه ها ونوه هایش به او نکشیدند.

بعد به مامان گفتم :الان چند وقت است ماکارونی نخوردی ؟ مامان گفت :اوه ! نمی دانم ، مخصوصاً این ها که شکل فوکل هستند را اصلاً نخورده ام. چه قدر گوشت برایم ریخته ای ؟! (همیشه نگران است که من سهم گوشت خودم را به او بدهم کاری که خاله ام برای شاواجی می کرد.)گفتم:مادرجان بخور این ها گوشت نیست سویا است .اصلاً هم برایت ضرر ندارد.

کتری را گذاشتم تا جوش بیاید با هم یک چایی بخوریم ولی دلش طاقت نیاورد و رفت .