چند روز بود که حلقه اش گم شده بود .طعنه های مادر شوهر و شوهرش تمامی نداشت .دلش نمی خواست ولی هر روز یک بهانه به دستشان می داد تا سرزنشش کنند.همه جا را گشته بود .کنار ظرف شویی ، جلوی آینه ، کنار دست شویی ، توی کیف و خلاصه هر جا که به فکرش می رسید ، اثری از حلقه نبود نیش و کنایه ها هم تمامی نداشت.بی عرضه ! خودش هم باورش شده بود که لیاقت نگه داشتن حلقه ی عروسی اش را هم ندارد.

یک روز خواهر شوهرش با خنده گفت : زیاد دنبال حلقه ات نگرد مامان دید تو کنار ظرف شویی گذاشتی و رفتی گفت :بذار یاد بگیره وسایلش را جمع کنه، انداختش توی چاه آب.