چند روز است که دلم می خواهد مطلب مثبت بنویسم خوب خدا  به من لطف کرده و شرایط دارد جور می شود تا خانه ی مادرم به من نزدیک تر شود و من خیلی خوشحالم  هر چند باز هم اسباب کشی پیش رو دارم .یکی از دلایلی که من خودم را پیش از موعد بازنشسته کردم رسیدگی به مادرم بود فکر کنم شکرخدا تا حالا دختر بدی نبودم.

چند سال پیش که من گاهی آخرین وبلاگهای به روز شده ی پرشین بلاگ را نگاه می کردم همه اش با آه و ناله و دلسردی مواجه می شدم،یک روز یک وبلاگ دیدم که دلم را شاد کرد یک خانم خیلی معمولی از مراسم ازدواج و شادی هایش گفته بود با هم دوست شدیم . و من همیشه روزمرگی هایش را می خوانم حالا رسیدیم به اینجا  و من هروز به این پست نگاه می کنم و دعا می کنم .شما هم دوست داشتید دعا کنید.