امشب که بچه ها به عمو و زن عموی شان التماس می کردند خانه ی ما بمانند ، یاد خودم افتادم.یاد قایم کردن کفش وچادرعمه ام .

یک رسمی که من از همدان یاد گرفته بودم ، قایم کردن کفش و چادر مهمان ، مهمان عزیزی که دلت نمی خواست از خانه تان برود، بود.

از کل فامیل پدریم یک عمه نزدیک همدان توی اسدآباد داشتم .وقتی به همدان می آمد دلم نمی خواست برود و همیشه چادرش را قایم می کردم که نرود و بعضی وقت ها موفق می شدم کمی بیشتر نگهش دارم.پدر بزرگ و مادر بزرگم قبل از کوچ به تهران او را شوهر داده بودند .ناراحتی قلبی داشت چند بار در بیمارستان همدان بستری شد و من به دیدنش می رفتم.سالها بعد وقتی شوهرش فوت کرد او و بچه هایش خانه شان را فروختند و به تهران آمدند .بعداز ازدواج که من هم به تهران آمدم شاید فقط به تعداد انگشتان یک دست یا کمتر به دیدنش رفتم.آخرین بار که او رادیدم به قدری لاغر و ضعیف شده بود که حتی  نمی توانست درست غذا بخورد و دیگر هرگز ندیدمش.