من اول راهنمایی را در مدرسه ی خسرو هدایت آبادان خواندم .در ناز و نعمت فراوان هم از نظر خانوادگی هم مدرسه چون دو سال قبلش خواهرم دبیر همان مدرسه بود و همکاران سابقش خیلی من را دوست داشتند.تابستان از آبادان به خرمشهر رفتیم من کارنامه ام را گرفته بودم و هنوز تصمیم نگرفته بودیم به کدام مدرسه بروم .یک سفر هم به همدان رفتیم که زمزمه های شروع جنگ باعث شد خانواده ی مادرم تا آخرای تابستان ما را همدان نگه دارند. بعد درست زمان شروع جنگ از همدان به طرف خرمشهر راه افتادیم.شب به نزدیکی خرمشهر رسیده بودیم که توی اتوبوس شاهد یک حمله ی هوایی شدیم.یکی از مسافران صحنه ی حمله ی هوایی را توضیح می داد و ما مثل این که فیلم سینمایی نگاه می کنیم از پنجره هواپیماهای عراقی و ضدهوایی ها را نگاه می کردیم .

خانه ی ما آن طرف پل خرمشهر یعنی نزدیک آبادان بود.بعد از چند وقت به خانه برگشته بودیم هیچ ماده ی غذایی توی خانه نداشتیم خانه نامرتب و خاک آلود بود.فرداصبح با صدای موشک و خمپاره بیدار شدیم هنوز هیچ کس فکر نمی کرد که این جنگ این همه طول بکشد.مادرم به من و خواهرم یکی یک جارو داده بود و داشتیم خانه را بعد از چند وقت جارو می زدیم.زن عمویم به خانه ی ما آمد و با تعجب به ما که با آن وضع مشغول جارو زدن بودیم نگاه می کرد و می گفت بیاید به آبادان منزل عمه برویم . مادرم می گفت بگذار خانه را مرتب کنیم که اگر برای فاتحه ی ما آمدند نگویند چه آدم های کثیفی بودند !

ادامه مطلب


با این وضع ثبت نام نشدم و منتظر آرام شدن اوضاع ! به خانه ی عمه ام در آبادان درست کنار ساحل اروندرود که آن طرفش عراقی ها مشغول ساختن سنگر بودند رفتیم.همه در مهمانسرای پتروشیمی آبادان جمع شده بودیم .یکی همسایه اش را هم آنجا آورده بود به جز ما همه مواد داخل فریزرشان که به علت قطع برق در حال آب شدن بود را آورده بودند و نهار و شام انواع و اقسام غذاها را می خوردیم البته با چاشنی بمب و خمپاره و هنوز باورمان نمی شد که این جنگ جنگ است و آن طرف رودخانه سربازان عراقی آرایش نظامی شان را درست می کنند.یک سرباز ایرانی که این طرف آب مشغول سنگر ساختن بود با تعجب به پسر عمه ام گفته بود که چرا زن و بچه هایتان را از این جا نمی برید ؟!

بعد به منزل عمه ی دیگرم در اهواز رفتیم.وهنوز منتظر بودیم به خانه مان برگردیم .از آنجا دیگر بنزین به ما ندادند و گفتند نمی شود همه شهر را ترک کنند و من و مادر و خواهرم با یک هواپیمای جنگی کنار تابوت شهدا و اسیر به زنجیر کشیده شده به تهران آمدیم.

یک ماه گذشت و ما با یک چمدان ، منزل مادر بزرگم باز هم منتظر پایان جنگ و برگشت به خانه بودیم.نمی دانم چه طوری بود ما که اشیای قیمتی را با خودمان نیاورده بودیم کارنامه اول راهنمایی را توی چمدان گذاشته بودیم.بالاخره توی مدرسه ی راهنمایی رضوان خیابان آذربایجان تهران ثبت نام کردم ولی خیلی عقب بودم .

بچه ها و حتی بعضی معلم ها هم لهجه ی آبادانی ام را مسخره می کردند .یک روز از دبیر ریاضی ام به خاطر این که گفتم من درسم را خودم می خوانم و به کلاس می رسم یک کشیده آب دار خوردم.یعنی دوست داشتند من ناله کنم و برایم احساس ترحم کنند مادرم را خواستند تا کمک مادی بدهند ولی او قبول نکرد و این باعث شد که مادرم هرجور شده یک روپوش قهوه ای بدقواره هم رنگ بچه های مدرسه برایم بخرند.خیلی سخت بود ولی آخر سال شاگرد اول پایه ی دوم شدم اما قبل از کارنامه گرفتن به همدان رفتیم چون تا آن موقع پدرم بی کار مانده بود و همدان برایش کار پیدا شده بود و می توانست سابقه اش را به آنجا منتقل کند.

سه ماه تابستان را منزل دایی ام بودیم یکی از اتاق های خانه شان را به ما داده بودند و ما هنوز همان یک چمدان لباس را با اندکی اضافه داشتیم. بالاخره از یک جایی بنزین گیر آمده بود و ماشین با شیشه های خرد شده به همدان رسید.برادرم با هزار سختی وسایل باقی مانده از خمپاره ها ودزدها را به همدان آورد و ما مدتی مشغول شتشوی باقی مانده ی چندین سال زندگی پدر و مادرم بودیم.پدرم سرکار می رفت و ما یک خانه اجاره کردیم و بالاخره من سوم راهنمایی را در مدرسه ی طالقانی همدان خواندم.