یک زمانی بود که چای دادن به مهمان ها خیلی مهم بود .یعنی مهمانی که چای هایش به موقع ، داغ و به اندازه و تمیز و به جا نبود ، یک عالمه حرف پشت سرش بود و هر چه قدر هم صاحب خانه زحمت می کشید و خرج می کرد فایده ای نداشت .یک شروع خوب برای مهمانی یک چای خوش رنگ و تمیز با رعایت زمان ورود مهمان و سن و موقعیت اجتماعی اش بود. خلاصه چه در عزا و چه در عروسی برای این امر مهم یک نفر باید مسئولیت را به عهده می گرفت وتا آخر که آخرین سری چای یعنی به قول همدانی ها "چای جواب " را می دادند سماور را رها نمی کرد .برای من که در گرمای آبادان به خوردن فانتا و کوکای خنک عادت کرده بودم توجه بسیار زیاد به چای جالب بود.

هر خانواده بسته به موقعیت اجتماعی اش اگر مستخدم همیشگی داشت که هیچ وگرنه در مهمانی چند کارگر ( به قول همدانی ها کاربین) می آورد که کاربین مخصوص چای ریختن را چای بریز می گفتند.البته اگر آنها هم نبودند کل فامیل دست به دست هم می دادند و کارهای مهمانی را انجام می دادند.

در همین مهمانی ها ی تابستانی همدان بود که من با شهلا خانم چای بریز آشنا شدم.شهلا خانم که خیلی زود بیوه شد تمام زندگی اش را صرف بزرگ کردن تنها پسرش می کرد.والبته با پول کاربینی و چای بریزی .وکلاً تخصصش چای بریزی بود.من هم آرام کنار آشپزخانه می ایستادم و ریختن چای و شستن استکان ها توی لگن آب جوش و دستمال کشیدن سینی ها را تماشا می کردم.کلی اخبار و اطلاعات توی آشپزخانه رد و بدل می شد که توی خود مهمانی شنیده نمی شد.بزرگتر که شدم وظیفه ی شناسایی مهمان های جدید و بردن چای برایشان را هم به عهده می گرفتم گرفتن چای از بقیه ی کارهای پذیرایی سخت تر بود چای نباید توی سینی می ریخت جلوی مهمان به اندازه ی کافی دولا می شدی که به راحتی چای را بردارند ...

کلاً اسمش برایم جالب بود.توی تعریف ها به اخبار مربوط به او گوش می کردم.

زبری طناب رخت که از چهارچوب در آویزان شده بود را دور گردنم احساس می کردم وقتی می گفتند : خاک بر سر حلوای خودش را هم پخته بود. خانه را مرتب کرده ،حمام  رفته ،نهار پخته ، آخرین چایش را ریخته و خورده بود و با طناب رخت خودش را از چهار چوب در حلق آویز کرده بود.

پسرش را بزرگ کرده سر کار فرستاده زن داده بود .دیگر برای دیگران کار نمی کرد تا چند وقت دیگر نوه هایش را وقتی پسر و عروسش به سرکار می رفتند نگهداری می کرد زندگی اش رو به راه شده بود.

خیلی حرف پشت سر خودش  پسر و عروسش شنیدم ولی نفهمیدم چرا آن کار را کرد ؟

حالا وقتی که توی سالن های مهمانی چای فنجانی یخ کرده یا چای با لیوان یک بار مصرف را سرو می کنند بوی پلاستیک داغ به دماغم می خورد و برای شهلا خانم یک فاتحه می فرستم.