وقتی بچه بودم تابستان ها از آبادان به همدان می رفتیم و من خاطرات خیلی خوبی از مسافرت هایمان داشتم .یکی از بهترین قسمت هایش رفتن به باغ بود .  باغ هایی که موقع رفتن ما پر از میوه بود. من خبر از زمستان های سرد و یخبندان هایی که بعد از جنگ در همدان تجربه کردم ، نداشتم.خوشحال و سرمست توی باغ با بچه های فامیل بازی می کردم .آنها هم از هیچ محبتی دریغ نمی کردم و ما را مثل گلی که فقط یک بار در سال باز می شود و فقط مدت کوتاهی قابل دیدن است روی چشمشان می گذاشتند.یکی از لذت های زندگی م یاد گرفتن اسم گیاهانی بود که در خوزستان رشد نمی کردند ولی در همدان به خوبی رشد می کردند و میوه می دادند و البته خوردن آن ها !

یک درختی بود که به آن گالو می گفتند ، یک جور آلوی سیاه .من اصلاً از طعم ترش و شیرین آن خوشم نمی آمد ولی باید همه را امتحان می کردم و البته همیشه این امتحانات با دل درد همراه بود.

دیروز یک چیزی شبیه آن را خریدم نوشته بود آلوی خاکی . دیشب آنقدر با عجله خوردم که هسته اش از داخل دهانم را زخم کرده است.انگار می خواستم با خوردن آن تمام تابستان های خوب بچگی ام را دوباره تجربه کنم. به بقیه هم می گفتم بخورید خیلی خوشمزه است آنها هم می خوردند و با تعجب به من نگاه می کردند و چیزی نمی گفتند.