امروز ریحانه و مهدی از اولین سفر زندگی شان بر می گشتند . قرار بود ساعت هشت ونیم این حاج خانم و حاج آقا توی فرودگاه باشند ما به استقبال شان برویم و بعد با کاروان خودشان به همدان برگردند.بعد متوجه شدیم که پرواز تاخیر دارد و ساعت  ده می رسند.ما ساعت نه ونیم آن جا بودیم و منتظر ورود عروس داماد حاجی، شدیم.

تلفن ریحانه خاموش بود و هرچه مادر ریحانه ( جاری بنده )تماس می گرفت بی نتیجه ! وقتی اولین حاجی وارد سالن شد ما هم جلو رفتیم و میله ها را محکم در آغوش گرفتیم تا جایمان جلوی صف استقبال کنندگان باشد.خلاصه ما چشممان به در ورودی خشک شد یک ساعت ،دو ساعت ،بالاخره گوشی برادر شوهرم زنگ زد که ما رسیدیم ولی ساک هایمان نرسیدند و گوشی مان هم توی ساکمان است با گوشی هم سفرمان زنگ زدیم. ساعت دوازده روی گلشان را دیدیم ولی نصف حاجی ها بدون ساک بودند و ساکشان در جده جا مانده بود و اصلاً توی هواپیما نگذاشته بودند!

نیم ساعتی دور خودمان چرخیدیم و هرکس آشنایی (دور از جان پارتی )سراغ داشت امتحان کرد ولی هیچ فایده ای نداشت چون ساک ها ایران نبودند.یعنی توی هواپیما ساک های حاجی های قبلی را که جا مانده بود گذاشته بودند ! یک حاج آقایی را هم دیدیم که گفت الان ده روز است که من دنبال ساکم می آیم و خبری نیست.خلاصه بعد از زیر آفتاب ماندن در پارکینگ دو هزار تومانی ترمینال پنج فرودگاه مهرآباد با همدیگر خداحافظی کردیم و توی ماشین نشستیم و اینجا بود که همسرم گفت : با این اوضاع خدا را شکر که خودشان سالم رسیدند.