از وقتی مینا صورت آمنه و چشم های او را دیده می پرسد مامان اگر خواستگار من هم این کار را بکند و به من اسید بپاشد من چه کار کنم ؟

ومن شب ها باید کنارش باشم تا خوابش ببرد یا در واقع خودم خوابم ببرد .کتاب شازده کوچولو را برایش بخوانم (چون خودم از آن خوشم می آید و مینا از عکس ها و نوشته هایش لذت زیادی نمی برد و می گوید :مامان اگر دوست داری بقیه اش را بخوان.)این هم قسمتی از شازده کوچولو که دیشب خواندم :

-گوسفندی که نهال درختان را بخورد گلها را هم می خورد ؟

-گوسفند هر چه گیرش بیاید می خورد.

-حتی گلهایی که خار دارند؟

-بلی حتی گلهایی که خار دارند.

-پس خار به چه درد می خورد؟

.

.

.

بی اختیار زد زیر گریه.شب شده بود .من افزارهای خود را ول کرده بودم.دیگرچکش و پیچ و مهره و تشنگی و حتی مرگ را به مسخره می گرفتم.در یکی از ستارگان ،در یک سیاره ،در سیاره ی من یعنی زمین،شازده کوچولویی بود که نیاز به دلجویی داشت!من او را در آغوش گرفتم وتاب دادم. به او می گفتم : "گلی که تو دوستش داری در خطر نیست...من برای گوسفند تو پوزه بندی خواهم کشید...برای گلت هم یک وسیله ی دفاعی می کشم...من..."