شبها از حیاط خلوت صدایی شبیه موشکهای چهارشنبه سوری می آمد و ما حدس زدیم صدای طوطی یکی از همسایه ها باشد.

شب خوابم نمی برد اینترنت هم طبق معمول مشکل داشت .صدای سوت طوطی هم هر چند لحظه یک بار می آمد .به یاد روزهای اول جنگ و موشک باران خرمشهر افتاده بودم  .بعد گفتم مثبت اندیش باش ! به چیزهای خوب فکر کن !

خلاصه گزینه ی قصه های کودکی را انتخاب کردم .قصه ی طوطی و بازرگان ،از این قصه خوشم نمی آمد چون در نهایت یا بازرگان ناراحت می شد ،آن هم بازرگانی که حاضر بود به خاطر طوطی اش توی جنگل برود و با طوطی های هندوستان حرف بزند،یا طوطی که توی قفس زندانی بود.هر داستانی که صد بار از تلوزیون پخش شود هم خود به خود کسل کننده می شود.

گزینه ی بعدی طوطی و بقال بود که به خاطر ریختن روغن تو سری خورده و کچل شده بود.این هم فایده ای نداشت.

هان ! چهل طوطی ، این بد نبود ولی خیلی از دست زن بازرگان که به اندازه ی یک طوطی هم عقل نداشت و اگر طوطی نبود گول عجوزه و پسر پادشاه را می خورد حرص می خوردم.کاش یکی از قصه های چهل طوطی یادم می آمد تا برای خودم تعریف می کردم.باید کتابش را پیدا کنم و بخرم .

این طوطی ها کی می خوابند؟