از دیروز که این غذا را از خانه ات آوردم دلم می خواهد سر فرصت بشینم مزه مزه اش کنم بخورم و فکر کنم خودت پختی .مثل آنروزها که سر ظهر گرسنه از مدرسه برمی گشتم همیشه سر ساعت غذایت آماده ی ورود ما بود.وچه دستپختی !

آن روزها که هرچقدر لازم بود توی غذایت نمک و چربی می ریختی و نه خودت و نه هیچ کس دیگر فشار خون و کلسترولش بالا نبود.جنگ نشده بود وهیچ کس سنت را باور نمی کرد.

حالا من با آن عصای زیر بغلت چه طور بگویم دلم می خواهد برایم غذا بپزی ؟.چشمانم را می بندم  و با خودم  فکر می کنم این غذا را تو پختی مثل بچگی ها سریع می بلعم و سکسکه ام می گیرد.آب می آورم و یادم می آید که قرص هایم را هم بخورم.

 

فردایش نوشت:امروز زنگ زدی بیا غذا پختم اضافه آمده ببر .از کجا این قدر از دل من خبر داری ؟