یک دندان لق آویزان توی دهان مینا بود که بین دندان های تازه در آمده مثل دندان پیشین خرگوش دیده می شد .

هرچه می گفتم دندان لق را بکن می ترسید .آخرش گفتم دندان هایت فاصله دار می ماند . می گفت : می ترسم.تو هم که بد می کنی.

گفتم: من تا حالا کدام دندانت را کندم؟

گفت : می ترسم.

امان از ترس !

یادش به خیر وقتی این دندان های شیری در می آمدند برای یکی یکی شان چقدر ذوق می کردم.وقتی صدای خوردن قاشق به یک دندان جدید را می شنیدم لذت می بردم و حالا باید منتظر افتادن آنها باشم .چرا دیدن رویش دندان های جدید من را خوشحال نمی کند؟شاید افتادن دندانهای قدیمی دردناک و خداحافظی با خاطرات دوست داشتنی باشد.