وقتی باهاش راه می روم باید مواظب باشم مخصوصاً توی کوچه ی مامان.خود مامان پسندیده بود برای همین دوستش دارم هر چند که هیچ وقت نفهمیدم از چی اش خوشش آمد.مثل خیلی چیزهای خوب وبد دیگر که از مامان دارم و ول کنم نیستند.به خاطر شغلم کاری باهاش نداشتم چون خیلی پر سر وصداست ولی چند وقتی است که می خواهم کارش را تمام کنم.

مچ پاهایم درد می کند.پشت پایم پینه بسته .توی کوچه ی مامان باهاش لیز می خورم. به آن بیچاره هم رسیدگی نمی کنم دلم می خواهد زودتر از شرش خلاص شوم.واقعاً چرا این قدر دوام آورده؟ هر روز می گویم دفعه بعد می گذارم بیرون ولی بازهم موقع حاضر شدن می گویم خوب حالا بهتر از آن دم پایی نادر است که دو سال است ولش نمی کنی.ولی قول می دهم با پایان خانه تکانی کارش را تمام کنم.