امشب که این کتاب را دیدم به یاد زمانی که تابستان ها برای بچه های خواهرم کتاب می خواندم افتادم .اول فکر کردم برای سپهر ومینا خواندم ولی کمی که به حافظه ی مبارک فشار آوردم دیدم قضیه مربوط به دهه ی اول هفتاد است که من به عنوان یک خاله ی خوب هنوز مجرد بودم(مریم توی انشای مدرسه اش که آرزوهای خیلی بزرگ وغیرممکن بود نوشته بود :آرزوهای من سفر به فضا و ازدواج خاله م‍ژگان است.). خیلی این کتاب را دوست داشتیم ولی از کتاب خانه گرفته بودم وپس دادم .حالا از شهر کتاب خریدم . حتماً برای بچه ها می خوانمش به یاد سالهای پیش.حالا یه کمی از صفحه ی 84کتاب" مشت بر پوست" هوشنگ مرادی کرمانی را برای شما می خوانم :

-سیر هم باشند روحیه ی خندیدن وشاد بودن ندارند .تو همین بازار این همه گدا هست که ناله و گریه و التماس می کنند و شعرهای غمناک می خوانند ، مردم به آن ها پول می دهند و کاری شان ندارند. اما اگر کسی بیاید چیزی بگوید که بخندند یا آوازی بخواند و بشکنی بزند ، مسخره اش می کنند. می گویند دیوانه است .بچه ها به اش سنگ می زنند . کاسب ها از میدان و بازار می اندازنش بیرون.

-"ولی دیوونه"یادت هست؟صبح به صبح یک نخود می گذاشت کف دستش ، تو بازار راه می رفت و می گفت :"یک نخود انصاف می خوام." 

این هم به خاطر لیلا خانم که هنوز عکس غذایشان را نفرستادند.