وقتی سر کار می رفتم دانش آموزها می گفتند :خانم شما که از شمال شهر می آییدو...و هرچه قسم و... که بابا جان خانه ی ما شمال شهر نیست فایده نداشت. معدودی همکاران محترم هم که منت سر دانش آموزان می گذاشتند که این جا پایین شهر است و ما از .. می آییم و خلاصه دانش آموزان به این موضوع حساس بودند.ولی من نتوانستم ثابت کنم که خانه ی ما شمال شهر نیست.

همان وقت ها بود همکاری که خانه اش نزدیک ما بود می گفت :خاله ام زنگ می زند خانه ی ما و مثلاً می پرسید پایین(جنوب)هم باران می آید؟اینجا دو ساعته که می بارد،یا پاشید بچه ها را جمع کنید بیایید بالا.

امروز که سپهر از امتحان برگشته بود و تلوزیون روشن شده بود .فهمیدم ما کجاییم.آقای مجری می گفت شمال شهر برف می آید و جنوب شهر الحمد ل... از رحمت الهی بی نصیب نمانده و باران می بارد.رفتم بیرون دیدم باران می بارد.

این پست را دیروز نوشتم امروز دوشنبه اینجا هم برف بارید.