رنگ کبود نوشته ی روی بازوی سفید شوهر خاله ام از زمانی که خودم را شناختم توی ذهنم نقش بسته "در قضاوت عجله مکن " چه جمله ای ! همیشه باخودم فکر می کردم چرا این جمله را روی دستشان خال کوبی کرده اند پیش خودم کلی داستان سرایی می کردم که مثلاً یک بار از موضوعی عصبانی شده اند و کار دست خودشان داده اند یا یک نفر که خیلی دوستشان داشته با یک قضاوت عجولانه برای همیشه ترکشان کرده و کلی قصه ی دیگر  ولی هیچ وقت جواب درستی پیدا نکردم.

آنروز که در را برای مینا باز کردم و طبق معمول پیش خودم شیر یا خط می انداختم که امروز خوشحال است یا ناراحت و توی مدرسه چه گذشته و حالا می خندد یا می نالد و یا گریه می کند. مثل موقعی که در را برای سپهر باز می کنم،باید حاصل کارهای خودشان و همکاران محترم سابقم را حداقل یکی دو ساعت در خانه تحمل کنم.

آنروز بعد از این که مینا از کلاس بیرون آمده بود یکی از بچه ها برای او از معلمشان پیغام آورده بود که زیر میزت کثیف است. درحالی که کار کار بچه های پشت سری بوده است.و حالا من می ماندم و شنیدن جواب هایی که مینا باید به معلمشان می داد و چون زنگ خورده بود نمی توانست پیش معلمش از خودش دفاع کند.تا فردا هم کل قضیه فراموش می شد.مسئله ی مهمی نبود ولی این من بودم که باید مینا را آرام می کردم و درآخر بگویم :خانم شما خیلی خوب است اما معلم ها هم اشتباه می کنند دیگه.

بارها از سپهر ومینا این جور گلایه ها را می شنوم و دلم می خواهد به همه ی همکارانم  بگویم :"در قضاوت عجله نکنید و به دانش آموزان اجازه ی پاسخ گویی بدهید."

و هر بار به فکر فرو می روم که من چند بار قضاوت عجولانه کردم و چند بار به دانش آموزانم اجازه ی دفاع از خودشان را ندادم؟