گوشه ی خانه پیدایش کردم .بدجوری می نالید . از وقتی خواهرش پادرد گرفته بود پاهایش درد می کرد با سردرد مادرش سرش درد می کرد ، از نامردی مرد همسایه با زنش دلش شکسته بود ، از غصه ی گرسنگی شاگردانش چند روز بود که غذا نخورده بود ، خمار نئشگی پسر همسایه مانده بود،تمام دارایی اش را برای قرض برادرش حراج کرده بود و فریاد می زد بشکنی دست که نمک نداری ، چه خوش بی مهربونی هر دوسر بی ، غم بی نوایان رخم زرد کرد و... بابا یکی بیاد من را ببرد دکتر.

زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم: تو یک اسطوره ی کامل هستی .صفحه ی هفتاد کتاب فارسی را آوردم و کنار شعر سعدی چسباندمش در حالی که التماس می کرد اقلاً مرا سر در سازمان ملل بچسبان ، توی دلم به این که چه کسی را آنجا بچسبانم فکر می کردم گفتم : اینجا به توخیلی احتیاج داریم آنجا بروی مازاد می شوی.