کلاس اول دبیرستان بودم و طبق معمول نماینده کلاس.تازه رسم روز معلم و جشن و... مد شده بود.هرکلاسی برای یکی از معلم ها پول جمع می کرد و یک کادو می خرید .یک تابلو یا یک چیز ساده ی دیگر. ما هم او را انتخاب کردیم ،دبیر بینش اسلامی .واقعاً دوستش داشتیم .البته دوره ی دبیرستان من پر بود از عشق به معلم ها من در همان سال عاشق دو سه تا از دبیرهایم بودم .تابلو را خریدیم و کادو کردیم .روز جشن نماینده کلاس باید سر صف کادو را به معلم مورد نظر می داد .وقتی نوبت من شد کادو را دادم وهمانجا صورتش را بوسیدم ، صدای دست و هیاهوی بچه ها از کار خارج برنامه من  بلند شد .

کلاس ضمن خدمت بود و همکارم با همکاران ردیف جلو صحبت می کرد .کمی دقت کردم خودش بود ردیف جلو نشسته بود.خودم را شاگرد اول دبیرستان می دیدم و او را معلمم.با دهان تا بنا گوش باز خودم را معرفی کردم و مثل یک همکار باادب سر جایم نشستم .اگر می شد همان کار خارج از برنامه ام را تکرار می کردم.

سال تحصیلی هفتاد وشش _هفتاد وهفت بود،او مدیر دروس بود ومن دبیر راهنما.در نظام ترمی واحدی دانش آموزان انتخاب واحد می کردند و مسوولیت انتخاب واحدشان با ما بود!( یکی نبود بگه پس چرا انتخاب واحد می کنند؟)ساعت ها برنامه ها وانتخاب واحدها را چک می کردیم و با واحدهای پارسال دانش آموزان تطبیق می دادیم ،حتی توی خانه هم مشغول بودیم.فرصت حرف زدن هم کم پیش می آمد.یک روز گفت یکی از آشناهای قدیمی برای برادر شوهرش دنبال دختر خوب می گردد.معلومه دیگه کی از من بهتر.کارها خیلی سریعتر از آن چه فکرش را می کردیم پیش رفت.من قول دادم که موقع ناراحتی او را مقصرازدواجم ندانم و هر وقت از زندگی ام راضی بودم هم به یادش باشم.

جمعه عقد دختر برادر شوهرم بود ،همان که بعد از عقد من گفته بود چرا مژگان خانم روسری اش را جلوی عمو درآورد.وقتی معلمم را آنجا دیدم فکر کردم هنوز شاگرد اول دبیرستانم.بله دیگه بغلش کردم و بوسیدمش ولی کادو نداشتم .مینا را صدا زدم گفتم : می دانی این خانم کیه؟