وقتی بچه بودم یک کتاب داستان داشتم.یک دختر با نامادری و خواهران ناتنی اش زندگیی شبیه سیندرلا داشت .یک درخت سیب توی حیاتشان می کارد که هر آرزویی داشت با هر کدام از سیب های درخت که می کند برآورده می شد آخرش هم پسر پادشاه با خوردن سیب های درخت عاشق او شد و با هم ازدواج کردند.حالا بگذریم از دخالت ها و خرابکاریهای نامادری ودخترهایش. یک هسته سیب هم توی قصر کاشت و درخت آنجا هم همان خاصیت ها را پیدا کرد و درخت توی خانه ی نامادری هم خشک شد .

من هرچی نشستم همچین درختی توی حیاتمان سبز نشد .هیچ وقت هم چیزی را شانسی بدست نیاوردم.هیچ شاهزاده ای هم از شعاع پنجاه کیلومتری خانه مان رد نشد.با خودم گفتم ای بابا من که نامادری وخواهر ناتنی نداشتم ، یک مادر و خواهر وبرادر  وپدر معمولی مهربان و زحمتکش که آنها هم همه چیز را با زحمت وسختی بدست آوردند.من هم باید با زحمت وبا یکی مثل خودم زندگی کنم و خبری از معجزه نیست.

چند وقت است که فکر می کنم یعنی می شود ما درخت آرزوهای دیگران باشیم؟