پارک گفتگو

فکر کنم بدموقع ترین وقتی که مدرسه ی مینا می توانست جلسه ی دانش افزایی برای اولیا برگزار کند ساعت سه پنج شنبه پیش بود ، مخصوصاً برای من .

نبش اولین ردیف صندلیهایی که روبه روی تریبون نبود نشسته بودم و مجری داشت اسامی دانش آموزانی که از آنجا مدرسه ی استعدادهای درخشان قبول شده بودند را می خواند ، من یاد پیغامی که برای کد رهگیری سپهر آمد افتادم "تلاش شما قابل تقدیر است ولی متاُسفانه قبول نشدید."

 کفشهایم را واکس نزده بودم ، به مریم فکر می کردم که چقدر به خاطر قبول نشدن سپهر غصه خورد و ما چقدر به خاطر رفتن او ناراحت و غصه دار بودیم ومن گفته بودم اشکالی نداره سپهر را هم می فرستیم پیش خودت درس بخواند ،خواهرم به مریم گفت من دلم نمی آید برایت آش پشت پا بپزم ( مریم خیلی آش دوست دارد)چون نیستی که بخوری.مریم هم گفت خوب نیمرو بپزید پخش کنید من از نیمرو بدم می آید.

 ادامه مطلب


یک دفعه دیدم خانم دکتر فردوسی پور که قرار بود دانش ما را افزایش بدهد به من لبخند می زند.مدتی حواسم به جلسه برگشت خانم مجری می گفت این دست هایی که می زنید برای این همه افتخارات بچه های مدرسه کم است،محکم تر دست بزنید وبعد خانم دکتر پشت تریبون رفت. دو تا نکته از صحبت های خانم دکتر به خاطرم ماند استفاده از رنگ لیمویی در ایام امتحانات به یادگیری و تمرکز بیشتر بچه ها کمک می کند و شب ها چراغ خاموش باشد تا مغز استراحت کافی بکند، مطالبی راجع به اختلافات خانوادگی و ... گفتند که خوب بود ولی برای برای من کاربردی نداشت.

مریم اولین نوه ی خانواده و اولین تجربه ی مادری من در تابستان داغ اهواز توی خوابگاه دانشجویان وقتی سوم دبیرستان را تمام کرده بودم ،است . خواهرم به خاطر انقلاب فرهنگی وتعطیلی دانشگاه ها بالاخره بعد از چندین سال برای گرفتن مدرک لیسانسش مجبور به گذراندن ترم تابستانی بود که مریم خانم به دنیا آمد.و وقتی خواهرم به کلاس می رفت من خاله مامانم بودم. حالا توی هواپیما نشسته است و آنقدر از ما دور می شود که شب و روزش با ما فرق دارد.و سعید نمی داندبا بغض یک مژگان چهل ودو ساله چه کار کند.