با سپهر توی ساعت سازی ایستاه بودیم به اندازه ی ایستادن سه نفر بیشتر جا نبود.من وسپهر ویکی دونفر دیگر که ساعتشان را از بیرون دراز می کردند ، باطری عوض می شد و می رفتند وما منتظر تعویض بندساعت بودیم.پیرزنی با دو تا کیسه پلاستیک روی یک چهار پایه چوبی روبه روی من نشست و گفت :نفر آخر کیه ؟ من بعد از شما هستم..یک ساعت دیواری شکسته از پلاستیک

ادامه مطلب


دست چپی درآورد،این یادگار شوهرم است از دستم افتاد شکست ، درست می شود؟ ساعت ساز با عصبانیت گفت :ما ساعت دیواری تعمیر نمی کنیم.پیرزن : حالا سرت شلوغه جواب من را نمی دهی ؟ پیرزن از پلاستیک  یک دبه پر از قطعات ساعت بیرون آورد .

درهمین موقع یک خانم دیگر ساعتش را از پشت سپهر دراز کرد و گفت آقا ببین چرا این باتری که یه ماهه برای من انداختی کار نمی کنه ؟ ساعت ساز گفت : آخه خانم من کی باتری انداختم اصلاً از این باطری ها نداریم . خانم : خودت باتری انداختی چرا زود تمام شد. ساعت ساز:باتری دارم سه هزار تومان بندازم؟ خانم  : نه ننداز .خیلی گرونه !باتری هات چینیه دیگه.  ساعت ساز :ساعتت را کی خریدی ؟ خانم: مال عهد هیتلره. ساعت ساز : نه اینها اسپریت( این اسم را سپهر یادش مانده بود) هستند قدیمی نیست.باتری بندازم؟ خانم : نه ،گرون میگی دیگه ،فبلی را خودت انداختی .ساعت ساز : ما از این باتری ها نداریم . خانم:حالا برم نمایندگی از این باتری ها دارند ؟ ساعت ساز : اونجا هم دیگه از این باطری ها نیست.

ساعت ساز به من گفت می بینی خانم ما چه مشتری هایی داریم ! کلافهمن هم گفتم که هر کاری گرفتاری های خودش را داره دیگه خنثی.

پیرزن گفت : حالا چی می گی این ها را می خوای یا نه؟ساعت ساز که به آستانه ی انفجار رسیده بود گفت: خانم من جام کوچیکه  از اینها لازم ندارم. پیرزن گفت : کلاه برداری نکن ! شوهر من هم ساعت ساز بود .نمی خوای بگو نمی خوام  چرا عصبانی می شی؟بعد از پلاستیک سمت راستی تعدادی جعبه ی ساعت در آورد و باز کرد می خواستم این ها را بهت بفروشم. ساعت ساز : من ساعت فروش نیستم بده به همکارم .خانم تورو خدا پاشو برو بذار به کارمون برسیم. پیرزن: نه من نمی رم .الان زنگ می زنم صد و ده  بیان دستگیرت کنن.ساعت ساز : خانم به هر جا می خوای زنگ بزن  با من کاری نداشته باشعصبانی.پیرزن: ساعت ساز باید مثل دکتر خوش اخلاق باشه  چرا عصبانی می شوی ؟ پیر و جوان هم دیگه نمانده! زود می میری .شوهر من هم ساعت ساز بودهفت سال مرده. حالا ببین این ساعت ها بدرد خور هست یا نه ؟ می خوام بدم تعارف(کادو) ساعت ساز: خانم من وقت ندارم.اصلاً می خوام بمیرم.

من : خانم اون آقا ساعت فروشه به اون نشون بده. اون آقا از جلوی در بدون نگاه کردن به داخل مغازه( پستو) : خانم اینها همش ارزشمنده نگه شون دار.

 پیرزن : خوب ببین اگه باتری می خواد براشون بنداز . خیال کردی من از اون زنای بی کار و بی عار توی خیابونم هفت هشت تا دکتر مهندس از زیر دست من درآمده . این ساعت ها را برای من راه بنداز. ساعت ساز :  این را از اول می گفتی تو داشتی من را تحدید می کردی ، من هم از تحدید خوشم نمی آد.

بند ساعت سپهر درست شد وبیرون آمدیم. سپهر : مامان سرم درد گرفت.آخ

 من : می خوای ساعت ساز بشی؟چشمک