هر چه فکر می کنم لذت بخش تر از سالهای اول تدریسم در رزن چیزی پیدانمی کنم.درست مثل آدمهایی که هیچ خاطره ای برایشان شیرین تر از بچگی نیست.هرچند که دربچگی دائم باید یاد بگیرند و حتی راه رفتن عادی یک مسئله ی پیچیده است.

 جک وجانورهایی که توی هیچ کدام از جزوه هایم تشریح نشده بودند وبچه ها از هر جا هر چی می دیدند می آوردند تاتشریح کنم و آفتابه ای که با آن برای ورود من کلاس را آبپاشی می کردند،نمایشنامه های روز معلم که وسطش با ضرب گرفتن روی در چرخ خیاطی آهنگ می زدند مشکلاتی که دخترهای روستا داشتند،مشکلات خودم، رفت وآمدبه همدان با اعمال شاقه.حالا آن صحبت های ... شاگرد راننده ها که ما را بین راه سوار می کردند برایم یک خاطره ی بچگانه شده است.چادری که زیر برف کنار جاده خیس می شد ویخ می زد و موقع سوار شدن خش خش صدا می کرد،دستهای یخ زده ام که توی اتوبوس تندتند ورقه صحیح می کرد تا بازخورد هرچه سریعتر به فراگیر برسد!

و گرمای محبت بچه های رزن که هنوز هم بدرقه ی راه من است.