چند روز بود سپهر میوه های زنگ تفریح را نمی خورد و با هیجان از تمرین سرود همگانی در زنگ تفریح صحبت می کرد .اتفاقا" با روزهای بارانی مصادف شده بود.یک شنبه روز خواندن سرود جلوی داورانی که به مدرسه می آمدند بود .ظهر سپهر با چشمان گود افتاده ورنگ پریده و بی اشتها ! به خانه آمد.گفتم: سرود را خواندید؟ با صدای گرفته گفت:بله.همه کلاسها صف بستند و جلوی یک خانم وآقا سرود خواندیم.گفتم :سوپ می خواهی برایت بیاورم گفت : نه اشتها ندارم.

...رفتیم دکتر و دکتر پرسید: قرص می خوری یا آمپول می زنی؟ سپهر گفت درس مبارزه ی پنهان علوم را تازه خواندیم آمپول سریع تر عمل می کند .آمپول بدهید.

وخلاصه از آن موقع تا حالا پنج تا آمپول خورده روزی دو سه بار لپ هایش قرمز  شده و اشک توی چشمهایش پر می شود .مامان چرا آقای... نگذاشت من که حالم بد بود برم توی کلاس. چرای آقای ... نگذاشت من که سردم بود کاپشنم را بپوشم مگر چی می شد روپوشم معلوم نباشد؟چرا آقای ... به زور می گفت سرتان را بالا نگه دارید؟هنوز گردنم درد می کند. روز دوشنبه از کلاس درس وتقویتی جا ماندم ،خیلی ناراحتم.چرا من ایندفعه اینقدر ناراحتم؟