پاییز پارسال بود .پدر یکی از دانش آموزان که با نمره ی انضباط کم و با داد وبیداد و اصرار و تهمت زدن به همکاران و...در مدرسه ی ما ثبت نام کرده بود ،به آنجا آمده بود .قبلا" به مادرش تذکر داده بودیم که وسایل آرایش آورده و در کیف دوستش در کلاس دیگر پیدا شده وخلاصه موبایل و...با خودش می آورد ولی مادرش هیچ کاری نکرده بود و پدرش هم فقط از دخترش طرفداری می کرد و مثلا" از من می پرسید: اگه وسایل آورده بگو ببینم مارکش چی بوده؟

اگه دوست دارید بفرمایید ادامه ی مطلب


دخترش را صدا کردیم و رو به ایشان کرد وگفت :دخترم اینجا همه با تو لج اند مدادرنگی بیاوری می گویند رژلب آورده.بعد رفت توی راهرو وشروع کرد به زبان ترکی به ما فحش دادن و گفت :الان معلوم نیست دختر خودش داره چه گندی می زنه ؟مگه می شه از صبح تا ساعت دو اینجا باشه از حال دخترش هم خبر دار بشه؟

با خودم فکر کردم راستی توی مهد مینا را به موقع دستشویی می برندکه گند نزند؟

بعد به دخترش نصیحت کرد با آن دوستش که لوازم آرایشش را لو داده دیگر نگردد.و برگشت به من گفت حالا اگه راست می گی خودت دخترت کجاست؟اصلا" می دانی ؟

من گفتم :بله می دانم .

این که ما شما را از وضع دخترتان با خبر می کنیم بنا به وظیفه ما ست که بچه های شما اینجا امانتند (وبه روح مسئولین آموزش وپرورش صلواتی فرستادم که مشاور را از هنرستان های کاردانش گرفته بودند وبه دبیرستانها داده بودند ومی گفتند به شما تعلق نمی گیرد.البته این صلواتها روزانه تکرار می شد و امسال هم فقط دو روز در هفته مشاور به مدرسه می رود.)حالا هر چه دلتان می خواهد داد بزنید ولی دختر شما مشکل دارد وباید به مشاور مراجعه کنید.واگر باز هم کاری خلاف مقررات مدرسه انجام دهد به مادرش خبر می دهیم.وخلاصه با کلی داد وبیداد و حرفهای دیگر مدرسه را ترک کرد.

(همسر بنده مجبور شد وسط هفته خانواده را سینما ببرد تا یک کم هوای مغز بنده عوض شود.)

چند هفته بعد که به قول بچه ها دختر خانم مدرسه را پیچاند و به جای آن به گردش و... رفته بود .ما طبق معمول به خانه ی غایبین زنگ زدیم و مادر ایشان با دستپاچگی(چه عجب!) به همکارم گفتند:  بیمار است وبعد از دوبار پیچاندن، پدرش متوجه شدو بالاخره قبول کرد که یک جای کار ایراد دارد.

همکارم  طبق برخورد اول سال موقع ثبت نام ومن هم طبق برخورد بعدی ایشان  از حضور مجددش دلخور شده و داشتیم اعصابمان را آرام  کرده و آماده ی صحبت های گهربار جدید می شدیم که دیدیم حتی توی اتاق هم نیامدند و با شرمساری همکارم را صدا زده وگفتند من که رویم نمی شود شما از خانم امینی عذر خواهی کنید.آمدم بگویم اشتباه کردم.کاش به حرف شما گوش می دادم و اینقدر به دخترم اعتماد بی جا نمی کردم و بیشتر مواظبش بودم.

من توی راهرو رفتم وگفتم آقای ... حالا هم دیر  نشده بیایید پیش مشاور بروید حتما" خودش هم پشیمان می شود وحالا هی ما اصرار ایشان انکار که اصلا" دیگه لازم نیست مدرسه بیاید.

چند بار هم به منزلشان زنگ زدیم ولی دیگر حتی اجازه نداشت از خانه بیرون بیاید.